جلال آل احمد
تدوین: محمدحسین دانایی
آنچه می آید، گزیده ای است از جلد دوم کتاب یادداشت های آل احمد، چاپ انتشارات اطلاعات.
دوشنبه ۱۶ خرداد ۳۹
دیشب از قم برگشتم. شنبه عصر رفتم و یک شنبه شب برگشتم. جمعاً ۳۶۰ و خردهای کیلومتر راه رفتم و برگشتم ... و عجب روز درازی گذشت بر ما این دیروز اندر قم... یکسر رفتیم خانه خواهره که تازه خریدهاند و خانه خوبی است... در محله نسبتاً جدیدی از محلات قم که عجب دارد وسیع میشود و هیچکس هم متوجه نیست. رفتهایم خرید برای شام. ماستی و سرکهشیرهای و نان و پنیری و خیاری و با ماحضری که داشتهاند، سفره چیدهاند و من نان و پنیر و سرکهشیره خوردهام و رفتهایم با برادره کله پشت بام که بخوابیم. به اصرار ما را فرستادهاند بالا که خنک است و واقعاً هم خنک بود. حتی سرد بود. باد دو سه بار پتو را از رویم عقب پراند. اما ایستگاه پشت گوش بود و دم به ساعت قطارها میرسیدند و بوق و کرنا و داستانی. شاید دو ساعت هم نخوابیدم.
بازار قم ارزانتر از تهران بود و تعطیل هم نبود با اینکه عید قربان بود... ۵/۴ راه افتادهایم رفتهایم دیدن علیِ [آلاحمد] برادر. و بچه تازه بهدنیاآمدهاش که پدرم را بسیار خوشحال باید کرده باشد. اسمش را هم محمدتقی گذاشته. اِنکَشَف که مادره با بچهاش رفته منزل پدرـ مادرش، دیدن عید قربان. علی از صبح میدانست که ما عصری میرویم آنجا، نکرده بود بفرستد زنک را با بچه بیاورند که ببینیمش. تکهپارچهای سیمین فرستاده بود و ۵۰ چوقی هم مادره نمیدانم از کجا سرِ هم کرده بود و رویش گذاشته بود. بعد مادره گله میکرد که: «چرا همچه کردند و نگفتند آخر اینها از تهران آمدهاند بچه را ببینند و الخ...» من گفتم: «شاید برای اینکه مرا ناراحت نکرده باشند و حساب کرده باشند که چون فلانی بچه ندارد و الخ...» و از این معاذیر.
دیگر اینکه سری هم به قبرستان زدیم سراغ گور زکیه خواهرم. عجب دل آدم میگیرد از دیدن این قبرستانهای این مُلک! بهخصوص که یاد خواهره افتادم و آن تنهاییاش و آن مرض سرطانش و آن مرگش و آن سرب داغکرده روی سینهریختنش... آدم وحشت میکند حتی از شنیدنش و احساس کردم نسبت به این خواهر مرده بدهکارم. طرحی ریخته بودم برای قصهای از او در ایام بیماریاش که رها شده. باید بکشمش بیرون. یادم است طرحش با وصف همان قبرستان شروع میشد. و اِنکَشَف که بابامان هم در همان مقبرهای که او را خاک کردند، برای خودش قبر دستوپا کرده... به این خواهر بسیار ظلم شده است! با آن شوهر، با بیبچهماندن، با آن بیماریها، با آن بیماری آخر و آن سرب روی سینه... وه! که هر وقت یادش میافتم... بدیش این است که هنوز دلش را نیافتهام که از مادرم وصف دقیقش را بپرسم. باید این کار را بکنم.
جمعه ۲۰ خرداد ۳۹
از وقتی این اباطیل «خارگ» درآمده، هیچ غلط دیگری نکردهام. اصلا دستم به کار نمیرود. حتی نکردهام بنشینم و این قصه «نان و قلم» را از نو بخوانم. نیمهکاره رها کردهام. باید تمامش را از نو بخوانم و آن دو سه صفحه آخرش را هم بنویسم و خودم را از اینهم خلاص کنم. «سیدارتا»ی داریوش [پرویز] هم نیمهکاره مانده است و حوصله خواندن ندارم.
دیگر اینکه ایرج افشار تلفن کرد چند روز پیش و نسخه دیگری خواست که: «جمالزاده گفته هر چه از فلانی چاپ شد، برای او بفرستد و الخ...» که نمیدانم چرا فرستادم. بهش گفتم که: «خودم با او فحشکاری کردهام، وگرنه میفرستادم برای خودش مستقیماً.» و بعد گفت که لَمبتون۱ـ این زنک انگریزی ـ کتاب ده و ملکداریاش دارد ترجمه میشود، نسخهای برای من خواهد فرستاد افشار که نگاه کنم و چیزی سرِ هم کنم که چاپ بزند.
بفرستد ببینم چه کار کرده. اگر حوصله و شوقش بود، شاید کاری کردم. خیلی اصرار دارد برای همکاری با مجلهاش. و بعد هم اصرار که اگر درباره یزد مطلب دیگری دارم، سرِ هم کنم که او در «فرهنگ ایرانزمین»ش چاپ بزند. نگاهی کردم. چیز دیگری غیر از آنچه در «اندیشه و هنر» درآمد، ندارم.
دیگر اینکه از این اباطیل «خارگ» نسخهای برای اشتراسر فرستادم. نسخهای برای اسقف تامسون و دو نسخه برای اِلوِل ساتن. یک نسخهای هم باید برای مصطفوی ببرم و تا به حال خلاصه پانزده نسخهای مجانی دادهام به این و آن، بلکه بیشتر. بهمنی هم گفته که چند نسخه ببرم برایم بفروشد که تردید کردهام و نبردهام.
دیگر اینکه دیروز ظهر از شهر که برگشتم... سیمین درآمد که: «عمو تلفن کرده که: باز چه شده که اسم فلانی توی رادیوست؟» داستان انشعاب را به عنوان «ورقی به تاریخ» در رادیولخانه مبارکه گفته بودهاند. تلفن کردم به ملکی[خلیل] که گفت خودش شنیده بوده و میگفت: «خیلی ابژکتیف و خالی از تجلیل یا تقبیح، عین قضایا را گفته که چه کسانی بودند که انشعاب کردند» و میافزود: یک نکته را هم تازه دانستیم و آن اینکه اگر ما چند ساعت دیرتر جنبیده بودیم، از حزب اخراجمان کرده بودند در یک لیست ۴۸نفره که از سفارت شوروی به حزب دیکته شده بوده است و رابط این کار هم نوشین۲ بوده که قرار بود با ما باشد؛ ولی زِه زد در آخرین روزها.
و من به یاد آن عجلهای افتادم که در آخر کار مهندس ناصحی۳ کرد و یک روز صبح اول وقت آمد دنبالمان که دیشب کشاورز۴ آمده ـ نصفشب ـ که اسناد تشکیلات را تحویل بگیرد و این را علامت بدی میدانست و دستکم علامت خبردارشدن آنها، غافل از اینکه کار از بالا خراب شده بوده است و خلاصه همین عجله او واداشت که کار را دوـ سه روز زودتر از تهیه ما، روبهراه کنیم و یکسره و گویا «اعلامیه انشعاب» که درآمده، «اعلامیه اخراج ما از حزب» زیر چاپ بوده و سخت کلافه شدهاند حضرات حزبی و سفارتی و فحشکاریها و سرکوفتها که نتیجهاش آن فحشهای مداوم و یکدست حزبیها شد به ما در تمام مطبوعاتشان.
و من هنوز نمیدانم کدامیک از داخل آن جماعت ما، میتوانسته است این خبر را در اختیار سفارتیها گذاشته باشد، بیاینکه بالای حزب خبری داشته باشد. عاشورپور۵ هم بود که قرار بود با ما بیاید و یک وعده سفر مسکو منصرفش کرد. نوشین هم که جای خود داشت و تازه پس از بوقی، صاحب دکان شده بود و نمیخواست تماشاخانه تازه تأسیسشده «فردوسی»اش۶ را از دست بدهد.
دوشنبه ۳۰ خرداد ۳۹
دیروز صبح عاقبت برای اصفهان راه افتادیم. ساعت پنج صبح. و پنج بعدازظهر رسیدیم به اصفهان... قبل از حرکت، ایرج افشار این «زارع و مالک» لمبتون را برایم فرستاده بود که همراه آوردهام، شاید اینجا نگاهی بهش بکنم. غیر از آن هم خواندنی دیگری ندارم. و خوب گنده هم هست و میتواند روزها وقتم را بگیرد.
ادامه دارد
پینوشتها:
۱. نویسنده کتاب «مالک و زارع در ایران».
۲. عبدالحسین نوشین، نمایشنامهنویس و کارگردان تئاتر.
۳. از فعالان حزب توده و از امضاکنندگان اعلامیه اول انشعاب از حزب توده.
۴. از سران حزب توده و نماینده دوره چهاردهم مجلس شورای ملی.
۵. از سران حزب توده و عضو اصلی کمیته مرکزی.
۶. تئاتر فردوسی را نوشین در سال ۱۳۲۵ تأسیس کرد و به اجرای نمایشهایی به سبک اروپایی پرداخت.
شما چه نظری دارید؟